تبليغاتX
مثــــــل یک راز

مثــــــل یک راز

دوست دارم همه ی عاشقی ات را دربست/مثـــــل یک راز ، به دستم بسپاری پس از این

دوستان عزیز، از آن جا که شرایط من تا حدودی تغییر کرده، دیگر به نوشتن در این وبلاگ ادامه نخواهم داد و از آن جا که ویروس محترم وبلاگ نویسی، دست از سرم بر نمی دارد و دلم برای لبخندهای خالی ام تنگ شده، وبلاگ نویسی را در لبخندهای خالی ادامه خواهم داد.

مثل همیشه بهم سر بزنید ، در :

لبخنـــــــــــدهای خـــــــــالی 

http://labkhand-haye-khali.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 14:56  توسط لبخنـــــــد 

 

نمی دانم تمام شدم یا شد...

گفت:

           دوستت ندارم....

                             نمی توانم دوستت داشته باشم...

                                                                           دوستت ندارم...!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:21  توسط لبخنـــــــد 

 

دردی اگر هست خوش است

چرا که انسان را

درد بی دردی نوش دارویی نمی شناسد

و نگاه بی عشق

حرارتی...

پ.ن: دوستان همچنان لطفاْ بهشت رو تعریف کنید. حتی اگه نظرتون الان با نظر قبلی تون فرق می کرد بنویسید. سپاسگذارم 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 16:13  توسط لبخنـــــــد  | 

 

امروز که درد داشتم، علاوه بر این که دایم شعر " درد واره ها"ی زنده یاد قیصر امین پور، رو برای خودم تکرار می کردم، فکرم مدام متوجه بهشت بود. بهشت!

همیشه ازش گفتیم و شنیدیم... اما طبق معمول(!) هیچ وقت درست و حسابی تعریفش نکردیم... امروز نشسته بودم، اون درد کوتاه و لحظه ای رو تحمل می کردم و ... به بهشت فکر می کردم...

بهشت...

 

تعریف هاش البته نسبیه...  بنابراین، بیایید با هم تعریفش کنیم... شما از بهشت خودتون بگید و من هم از بهشت... بیایید بهشتمون رو تعریف کنیم...

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:14  توسط لبخنـــــــد  | 

این هم عکس مورد نظر که قولش رو داده بودم:

مجسمه ی فردوسی دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران، در برفی ترین روز سال

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:50  توسط لبخنـــــــد  | 

الف: بدون هیچ سر و صدایی اومد... سر به زیر نبود، دنبال محبت می گشت... اومد و ما که همیشه دنبال عجایب می گردیم ازش استقبال کردیم... بچه بود هنوز... از این ور می دوید به اون ور... بابا رو که می دید انگار دنیا رو بهش داده بودن... شبها بی تاب بود که نکنه کسی به حریم محبتش تجاوز کنه... ما که پامون رو از در ساختمون می ذاشتیم بیرون کیف می کرد که بیاد جلو اذیتمون کنه... با تموم این حرفا دوستش داشتیم و او هم ... جزوی از طبیعت بود... یکی از آینه های حق بود و زیبای زیبا...

ب:باید خجالت بکشیم از این که انسانیم و پر قدرت... باید خجالت بکشیم از رفتار بی شرممون...

ج:حیوون بیچاره به خاطر خودخواهی یکی از ساکنان ساختمان بعدی، به ماموران جلاد شهرداری تحویل و کشته شد...

پ.ن:

۱- دلم سوخت که نشد حتی یک عکس ازش بگیرم.

۲- این که حیوونه، وای به حال ما که چه می کنیم با آدما...

۳- کلی غذا لای برفها قایم کرده بود برای مبادا که مبادا شد...

۴-غصه دارم...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 15:47  توسط لبخنـــــــد  | 

به مناسبت این که امسال در حال نوشتن پایان نامه ای در رابطه با عاشورا هستم. یکی از بهترین غزل هایی را که در این زمینه خوانده ام، این جا نقل می کنم:

نیزه را سرور من! بستر راحت کردی

شام را غلغله ی صبح قیامت کردی

به لب تشنه ات آن روز اشارت می کرد

خاتمی را که در انگشت شهادت کردی

عقل می خواست بمانی به حرم، اما عشق

گفت بر نیزه بزن بوسه، اجابت کردی

بانگ لبیک که حجاج به لب می آرند

آیه هایی است که بر نیزه تلاوت کردی

اکبر و قاسم و عباس کجایند، کجا؟

عشق! چون این همه را بردی و غارت کردی؟

چیست در تو ؟ همه امروز تو را می جویند

ای تن بی سر سرور! چه قیامت کردی!؟

باز من ماندم و صد کوفه غریبی، هیهات

گر چه آزاد مرا تو ز اسارت کردی

محمدعلی عجمی

برگرفته از کتاب " من می گویم ، شما بگریید"، علیرضا قزوه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:5  توسط لبخنـــــــد  | 

!-- Search Google -->
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">